دلاویز

دلاویز

هر سپیده که آفتاب بساط مرا بر هم می زند , زیر لب نفرین می کنم روز را , که شبیخون می زند بر خلوت ستاره ای محصور ...

منوي اصلي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات


نام:
وب:
پیام:

2+2=:
 

همه پیام ها      (Refresh)

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید



رنگی -->

مادرانه ...

 

                                      

در حالی که دستمو گرفته و منو دنبال خودش می بره توی اطاقش و در رو می بنده؛

با لحنی مهربون می گه : فقط یه کم مامان . باشه ؟

_ فقط یه کم

با مهربونی برام کلی جا باز می کنه .

بهش می گم : راحت نخوابی می رم

بعد در حالیکه سعی می کنه خودشو راحت نشون بده و با چشاش منتظره ، کنارش دراز می کشم .

سفت بغلم می کنه و چشاش رو می بنده و من هم زل می زنم به صورتش .

هر از گاهی چشاشو باز می کنه و بازومو می بوسه .

 پس چرا نمی خوابی ؟

می گه : می خوابم ، اما می خوام بدونم کی میری ؟

می شه تا صبح بمونی ؟

_ می خندم و چشمکی بارش می کنم و می گم آره اما خالی بندی .

چشاشو سفت می بنده و چیزی طول نمی کشه که می خوابه .

و من علی رغم دل بستگی که بهش دارم دستاش رو از دور گردنم باز می کنم و می بوسمش و می رم ....

 

 

نويسنده: ستاره تاريخ: 09 ارديبهشت 1389.(16بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

برگرد به من

برگرد تا از آغوشم گهواره ای سازم برایت ... مادرانه و خواستنی

تا بیاسایی بر آن ، بی منت

و چشم بربندی به خواب ، تا بیدار بمانم برای لحظه لحظه ی رهیدنت

برگرد...

تا بیدارت کنم از این خواب کابوس زده ی دلتنگی ...

تا بسازم از خود آغازی

آغازی که در ان نیست دلهره ی  چگونه به پایان رسیدن...

مرا ببخش اگر نمی آیی...

و از من بگذر اگر دلتنگم نمی شوی ...

عشق من :

بمان دور از من و یادم که به یادت ، لحظه به لحظه بیمارم ....

نويسنده: ستاره تاريخ: 01 ارديبهشت 1389.(17بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

جنگ ....

موتوری کنارم ایستاد.

اولش فکر کردم میخواد اذیتم کنه .

تو دلم گفتم یه بارم که شده مثل یه خانوم رفتار کن و شارلاتان بازی از خودت در نیار . کل روزت خراب می شه.

سرمو که انداختم پایین و اخمامو کشیدم تو هم ، صداش رفت هوا.

نگاش کردم . داشت با موبایلش حرف می زد و فحش و بدوبیراهی که به رهبر و کس و کارشو اسلام نمی داد...

اینقدر داد زده بود که صورتش حسابی قرمز شده بود.

اشکاش رو می دیدم که چه جوری از چشاش می ریخت و صدای قدرتمندش که چه جوری می لرزید.

و از خانوادش می گفت که توی جنگ از دست داده بود و حالا...

نمی تونستم برم کنارش ، گوشی رو از دستش بگیرم ؛ یا اینکه دستاش رو تو دستم بگیرم و بهش بگم که می تونه رو شونه هام گریه کنه. نمی تونستم.

تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که برم سوپر مارکتی پشت سرم و براش یه شیشه آب بگیرم .

تند تند برگشتم و بدون اینکه باهاش حرف بزنم درشو باز کردم و گرفتم طرفش .

اون بدون اینکه آبو از دستم بگیره یه نگاه متعصب به صورتم انداخت و رفت...

زیر لب گفتم : پس این جنگ کی تموم میشه؟؟؟!!!!!!!!

نويسنده: ستاره تاريخ: 31 فروردين 1389.(22بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

تا فرصت هست ...

اگر رهگذری ....

از کنارم ساده بگذر ...

دلم را به سکوت قدم هایت خوش نکن

بگذار باور نکنم ، احساس پریشان زده ی ساده انسانی را ...

تا مبادا روزی ....

به خاطر آورم _در پنهان خویش_

شباهت روزهایی را که در آن چشمهایم را بستم به نیابت عشق...

 

اگر رهگذری از کنارم ساده بگذر

و مرا در حجم دلهرگی های ، به یادی نسپار .

حالا منم و نامعلومی و یک راز عظیم

که با رهگذری در میانش گذاشته ام ...

تا فرصت هست ؛ از کنارم ساده بگذر ؛ اگر رهگذری ...

نويسنده: ستاره تاريخ: 26 فروردين 1389.(30بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

روزی که بیایم ...

روزی که بیایم ؛

از هجوم آغوشم ، دنیا به تماشا خواهد نشست ...

ساغری خواهم شد تا برایت بوسه ها پیمانه کند ؛

تو جرعه جرعه بنوشی ...

و من تنت را بپوشانم از عشق و نفس...

و من از میان پلک های نیمه زنده ات ، سرازیر می کنم تمام دلم را ...

و تو خواهی دانست که چه می گویم ...

من از بکارت کوچه های شهوتناک آن دم ، برایت ستاره ای سربه مهر باز  خواهم آورد ....

تا از این نفس گریخته ، مرده ای سازی که با هر نفس تو ، باز جان می گیرد ...

 

نويسنده: ستاره تاريخ: 21 فروردين 1389.(23بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

کدامین ....؟

چه طوفانی ؟!!

کدامین جهالت ها ؟!!

آن چه که تو طوفانش نامیده ای ؛ نادانی نیست .ناباوری من است که خیره به اعماق اشتیاقی چنین مشتاق _ از فرط دلدادگی_ لب به دندان می گیرد.

مگر نمی دانی ، چه طوفان ها که مرا نشکسته اند ؟؟

و چه گرداب ها که به دورم نتنیده اند ؟

 

لاشه ای به جا دارم از آن پیکر لبالب وصال ؛

که روزی در لابه لای زور و هوس به فنایم دادند...

شعله بر من گیر ، تا عریان شوم از پیچش پیچک های بی اعتبار آبرو ...

که بیزارم از هر آن چه که مردنامی ، حیایش بنامد...

نويسنده: ستاره تاريخ: 19 فروردين 1389.(19بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

معاوضه یا ...

خب ...

از مرحله ی شراب شیراز و مشروبات الکلی و الکل خالص که می گذری ، می رسی به مواد مخدر .

که دقیقا مثل یه آهن ربا عمل می کنه

دنیایی عجیب و غریب ، دوست داشتنی ، خطرناک و مهیج که اگه بخوای تجربش کنی ، قسمت بعدیش رو نمیتونی دبه کنی .

چون به مرحله ی بعدش می رسی که افسردگی و توهم و غم و غصه و تنهائیه که البته پایدار نیست و یکی دو روز بعد دوباره بر می گردی سر جات .

و اگه در فواصل نزدیک به هم استفاده نشه ، چندان دردسر ساز نیست .

و اگه وارد این دنیای هردنبیل و مقدس و خالی از ریا بشی ، دست کشیدن ازش سخت می شه . و تنها راه چاره ش اینه که یه دنیای دیگه به موازات اون و حتی بالاتر از اون پیدا کنی .

عشق به کسی می تونه جایگزین خوبی باشه .

ک آدم رو می تونه از دنیای مخدر رها کنه .

اما مشکل اینجاست که وقتی دنیای عاشقانه ی تو فقط توی ذهن و دور از تو باشه ، دیگه از کشش این آهن ربای قوی نمی تونی خلاص بشی .

عشق می گه که از این دنیا بکشم بیرون.

باشه . بسم الله ...

من خودم رو رها می کنم . منو بکش بیرون .

خب . اینقدر برام عزیز هست که اگه چیزی ازم بخواد و از پسش بر بیام ؛ نه نگم .

هر چند که از نگرانی هاش لذت می برم و حال می کنم .

و از آزار دادنش و اذیت کردنش ، جونی دوباره می گیرم.

اما شرط داره ...

نويسنده: ستاره تاريخ: 14 فروردين 1389.(22بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

جنایتی دیگر ...

هر سال این روز ، حس عجیبی دارم .

از خودم بدم می یاد.

حس اون روزی رو که می دونستم دارم چی کار می کنم ولی کار دیگه ای از دستم بر نمی یومد .

کودکی رو به دنیا آوردم که قرار بود منو به زندگی پایبند کنه.

یه واسطه، یه حربه ی نامردانه ؛ یه بی انصافی .

نه ماه تمام رو بغض داشتم .

انگار به آخر دنیا رسیده بودم . برزخی از احساس مرگ و زندگی .

مرگ خودم رو هر روز می خواستم ، در حالی که صدای قلب و رشد جنینی رو درون خودم حس می کردم.

انگار کودک درون من هم می دانست که باید با من باشد و فارغ شدن او از من ، به قیمت پا گذاشتن به دنیایی است که بی رحم و بی انصاف است.

سه هفته از فرصت متولد شدنش می گذشت ، در حالی که هیچ علائمی از به دنیا آمدن کودک ،نه در من و نه در او وجود داشت.

بی توجه به من و خواسته ی  من ، مرا برای متولد کردن کودکم می بردند.

و نمی دانستند که حاضرم سنگینی و سختی او را متحمل باشم ؛ اما او هرگز پا به دنیایی که می دانم دوستش نخواهد داشت ، نگذارد.

ترس از این جنایت ، سراپای وجودم را گرفته بود .

ساعت ها از پی هم می گذشتند و بالاخره کودکی را به دنیا آوردم که گریه نکردو حتی زور و بازوی پرستاران هم نتوانست او را به گریه وادارد.

و این اولین نقطه ی مشترک من و او بود...

4 سال از آن روز می گذرد و پس از آن روز دیگر نقطه ی مشترکی بین ما پیدا نشد...

 

تولدت مبارک عزیزم ....

بهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com

 

نويسنده: ستاره تاريخ: 14 فروردين 1389.(20بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

...

یه جورایی بی قرارم. بی تابم...

توی خیابونای شهر الاف و سر گردون ...

چی از جون این شهر نفرین شده می خوام ....

می دونم و نمی تونم

یه  زندگی آزاردهنده دارم که لذتش رو بدجوری حس می کنم .

این روزا دلیل خنده ی نیمه بسته ی روی لبهام رو می دونم .

خنده م از رضایته . رضایت از این که من خوش شانس ترین زن دنیام .

علی رغم همه ی بدشانسی هام ...

فکر می کنم . به دردسرایی که درست کردم ؛ به خودم ؛ به روزایی که قراره آتیششون بزنم . به سرنوشتم که اصلا برام مهم نیست .

به دلم که بنده ی مخلصشم .

به ...

نويسنده: ستاره تاريخ: 11 فروردين 1389.(26بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

حالشو ببرین...

اگه می خواین با زندگیتون حال کنین به من گوش کنین :

1_ انرژیت رو روی کارای خاله زنک بازی که روحت رو ارضا نمی کنه نزار.

2_کینه رو فراموش کن و نفرتت از آدما رو از دلت دور بریز .

3_ اینکه مردم چی درباره ت فکر می کنن ، به تو هیچ ربطی نداره

4_اگه کاری زیبا، لذت بخش و مفید نیست ؛ انجامش نده

5_ لبخند یادت نره

bahar-20_com_14~0.jpg

نويسنده: ستاره تاريخ: 20 اسفند 1388.(31بازدید ) موضوع: لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

من ستاره ام و از 16 سالگی برای دفاع از خود و حقوق خود همه جوره جنگیده ام . تا جایی که توانسته ام پا فراتر از حریم خود و جامعه ام نهاده ام و به پای آزادی دلم نفس نفس رنجیده ام . اما این منم که در اوج محدودیت ها ، پیشتاز آزادی و عشقبازیم ...

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to yaqi.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com