هر سال این روز ، حس عجیبی دارم .
از خودم بدم می یاد.
حس اون روزی رو که می دونستم دارم چی کار می کنم ولی کار دیگه ای از دستم بر نمی یومد .
کودکی رو به دنیا آوردم که قرار بود منو به زندگی پایبند کنه.
یه واسطه، یه حربه ی نامردانه ؛ یه بی انصافی .
نه ماه تمام رو بغض داشتم .
انگار به آخر دنیا رسیده بودم . برزخی از احساس مرگ و زندگی .
مرگ خودم رو هر روز می خواستم ، در حالی که صدای قلب و رشد جنینی رو درون خودم حس می کردم.
انگار کودک درون من هم می دانست که باید با من باشد و فارغ شدن او از من ، به قیمت پا گذاشتن به دنیایی است که بی رحم و بی انصاف است.
سه هفته از فرصت متولد شدنش می گذشت ، در حالی که هیچ علائمی از به دنیا آمدن کودک ،نه در من و نه در او وجود داشت.
بی توجه به من و خواسته ی من ، مرا برای متولد کردن کودکم می بردند.
و نمی دانستند که حاضرم سنگینی و سختی او را متحمل باشم ؛ اما او هرگز پا به دنیایی که می دانم دوستش نخواهد داشت ، نگذارد.
ترس از این جنایت ، سراپای وجودم را گرفته بود .
ساعت ها از پی هم می گذشتند و بالاخره کودکی را به دنیا آوردم که گریه نکردو حتی زور و بازوی پرستاران هم نتوانست او را به گریه وادارد.
و این اولین نقطه ی مشترک من و او بود...
4 سال از آن روز می گذرد و پس از آن روز دیگر نقطه ی مشترکی بین ما پیدا نشد...
تولدت مبارک عزیزم ....
      
|